تبليغاتX
...و ناگهان چقدر زود دیر می شود
 

 مثل پرنده ای که در او شور مردن است

 

 مثل شکوفه ای که در او شور ریختن

 

 مثل همین پرنده ی خاموش کاغذی

 

 آن جا نشسته بود

 

 نگاهش پرنده وار

 

 و پشت او به باران

 

  باران پشت پنجره بارید و ایستاد...

 

 من بیم داشتم که بگویم

 

 شکوفه ها از کاغذند

 

 من بیم داشتم که بگویم،

 

 پرنده را

 

 نه سال پیشتر توی بساط دستفروشی خریده ام

 

 و چشم های او را

 

 از شیشه های سبز تهی کرده ام

 

 من بیم داشتم که بگویم

 

 اتاق من

 

 خاموش و کاغذیست

 

  باران پشت پنجره باران نیست.

 

 باران پشت پنجره

 

                       بارید

 

                               ایستاد.

 

 مثل همین شکوفه های خاموش،

 

 مثل همین پرنده ی خاموش،

 

 آن جا نشسته بود

 

 وپشت او به پنجره ی سبز.

 

 من بیم داشتم که شبی

 

      موریانه ها

 

 بیداد کرده باشند!

 

 

 


 

 

 

 

 بیش از اینها،آه آری

 

 بیش از این ها می توان خاموش  ماند

 

 می توان ساعات طولانی

 

 با نگاهی چون نگاه مردگان،ثابت

 

 خیره شد در دود یک سیگار

 

 خیره شد در شکل یک فنجان

 

 در گلی بیرنگ بر قالی

 

 در خطی موهوم بر دیوار

 

 می توان با پنجه های خشک

 

 پرده را یکسو کشید و دید

 

 در میان کوچه باران تند می بارد

 

 کودکی با بادبادک های رنگینش

 

 ایستاده زیر یک طاقی

 

 گاری فرسوده ای میدان خالی را

 

 با شتابی پرهیاهو ترک می گوید

 

 ......

 

 می توان همچون عروسک ها ی کوکی بود

 

 با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

 

 می توان در جعبه ای ماهوت

 

 با تنی انباشته از کاه

 

 سال ها در لابلای تور و پولک خفت

 

 

                                              

 

 

                                              

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 8:39 PM  توسط اورانوس | 
......

 

 آتشی بود و فسرد

 

 رشته ای بود و گسست

 

 دل چو از بند تو رست

 

 جام جادویی اندوه شکست

 

 آمدم تا به تو آویزم

 

 لیک دیدم تو آن شاخه ی  بی برگی

 

 لیک دیدم که تو بر چهره ی امیدم

 

 خنده ی مرگی....

 

 

           

      فردا اگر ز راه نمی آمد

 

 

      من تا ابد کنار تو می ماندم

 

 

      من تا ابد ترانه ی عشقم را

 

 

      در آفتاب عشق تو می خواندم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 10:20 PM  توسط اورانوس | 

 

 من ديوونه رو باش که نفهميدم تو بي رحمي

 

  تمام مشكلم اينه که حرفامو نمي فهمي

 

  منو باش که نفهميدم تو بي ذوقي بي احساسي

 

  دروغ بود اينكه مي گفتي تو هم محو گل ياسي

 

  من ديوونه رو باش که شكستم با شكست تو

 

  تو چه مردابي افتادم يه عمره با دو دست تو

 

  من ديوونه رو باش واسه تو گريه ميکردم

 

  تو رو باش که نفهميدي تو شعرم گم شده دردم

 

  من ديوونه رو باش که به پاي چشم تو سوختم

 

  ولي بعد يه کم بازي تو با من بد شدي کم کم

 

  من ديوونه رو باش که واسه عهدت قسم خوردم

 

  باهات موندم ، باهات ساختم ، واست سوختم ، واست مردم

 

  من ديوونه رو باش که به اخماي تو خنديدم

 

  همش يك گل تو باغچم بود اونم آخر واست چيدم

 

  من ديوونه رو باش که به خوبيم عادتت دادم

 

  شكستي قلبمو اما نديدي رنگ فريادم

 

  من ديوونه رو باش که واست روزامو سوزوندم

 

  خوشي رو تو خودم کشتم ، ولي با چشم تو موندم

 

  من ديوونه رو باش که کشیدم ناز چشماتو

 

  چه قد تلخه بدون تو ، چه قدر سخته برام با تو

 

  من ديوونه رو باش که خيال کردم تو مجنوني

 

  تو حتي اسم مجنونم ، نه آوردي ، نه مي دوني

 

  من ديوونه رو باش که قد دنيا دوست دارم

 

  نه اما من دوست داشتم حالاکه از تو بيزارم

 

  من ديوونه رو باش که واست خوندم چه قد ساده

 

  تو حرف عاشقونم رو شنيدي ، حاضر آماده

 

  من ديوونه رو باش که نشستم منتظر ، رسوا

 

  زدي تو زير قولاتو ، گذاشتي باز منو تنها

 

  منو باش که نفهميدم منو ديگه نمي خواستي

 

  چه قدر ديوونه اي راستي ، چه قد ديوونه ام راستي

 

  منو باش که با يه آهنگ مي خواستم مهربونتر شم

 

  زدي تير و توي ذوقم نداشتي حوصله بازم

 

  من ديوونه رو باش که تو رو عاشق حساب کردم

 

  چه قدر ديوونه تر چون باز ، تو رو اينجا خطاب کردم

 

  من ديوونه رو باش که ، درسته خيلي ديوونم

 

  جهنم مي رم اما نه ،کنار تو نمي مونم

 

  اينم يه نامه ي ابري ، به امضاي يه ديوونه

 

  فقط بيچاره اون کس که ، يه عمری با تو مي مونه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 9:15 PM  توسط اورانوس | 
 

  موش از شکاف دیوار به بیرون نگاه کرد.مرد روستایی و زنش را دید که مشغول   

 

  باز کردن یک جعبه بودند.موش با خود اندیشید :"یعنی چه غذایی توی آن جعبه

 

  است؟" اما با دیدن تله موشی که از جعبه در آوردند قالب تهی کرد. او خود را

 

  سراسیمه به حیاط مزرعه رساند تا خبر ناراحت کننده را به حیوانات دیگر بدهد.

 

  "یک تله موش در خانه است!یک تله موش در خانه است!"

 

  مرغ قدقد کنان گفت :"آقای موش،این مسئله فقط به شما مربوط می شود و به من

 

  هیچ ربطی ندارد.من که اصلا نگران چیزی نیستم."

 

  موش رو به گوسفند کرد و گفت:"یک تله موش در خانه است!یک تله موش در

 

  خانه است!"

 

  گوسفند گفت:"من واقعا متاسفم آقای موش،اما کاری از دست من بر نمی آید.فقط

 

  برایت دعا می کنم،حتما برایت خیلی دعا می کنم."

 

  موش رو به گاو گفت:"یک تله موش در خانه است!یک تله موش در خانه است!"

 

  گاو گفت:" وای آقای موش،من واقعا برایت متاسفم،اما این مسئله اصلا به من

 

  مربوط نمی شود."

 

  موش سرش را پایین انداخت و با نا امیدی به خانه رفت تا با تله موش به تنهایی

 

  رو به رو شود.همان شب صدایی در خانه پیچید.انگار تله موش شکار خود را

 

  صید کرده بود.زن روستایی خود را با عجله به آن رساند تا ببیند چه چیزی در

 

  تله موش به دام افتاده است.اما چون همه جا تاریک بود او متوجه نشد یک مار

 

  سمی در تله افتاده است و تا به تله موش نزدیک شد، مار زن را نیش زد.

 

  مرد روستایی زن را پیش دکتر برد و وقتی برگشتند زن تب شدیدی داشت.

 

  مرد برای مداوای همسر خود تصمیم گرفت سوپ مرغ بپزد.بنا براین سر

 

  مرغ را برید و از آن یک سوپ خوشمزه برای زن درست کرد.اما زن

 

  خوب نشد و از آن جایی که دوستان و آشنایان مرتب به او سر می زدند مرد

 

  برای پذیرایی از آن ها مجبور شد گوسفند را بکشد و با گوشتش از مهمانان

 

  خود پذیرایی کند. زن روستایی خوب نشد و جان خود را از دست داد. افراد

 

  زیادی برای تشییع جنازه ی او جمع شدند و مرد برای مراسم تدفین وتهیه ی

 

  شام گاو را کشت تا برای همسرش مراسم با شکوهی برگزار کند...

 

  و تمام این مدت موش از شکاف دیوار نگاه می کرد و غصه می خورد.

 

 

.......

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 3:37 PM  توسط اورانوس |